تبليغاتX
.: یکشنبه ها :.
تولد یک چشمه
پنجشنبه یازدهم تیر 1388

اگر نه باده، غم دل ز یاد ما ببرد

نهیب حادثه، بنیاد ما ز جا ببرد

وگرنه عقل به مستی فروکشد لنگر

چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از این دعا ببرد

گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو

مباد که آتش محرومی آب، ما ببرد...

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت

مگر نسیم، پیامی، خدای را ببرد

 

ملت ناامید محکوم به فناست. شمعی روشن کنید، چراغی بیاورید، این تاریکی به نور امید محکوم به فناست. در جدال بین پایان یا آغاز، شکست یا پیروزی، نشستن یا ایستادن، به خواب رفتن یا هوشیار ماندن، مبارزه یا سکوت، تن دادن یا مقاومت، آنچه می‌تواند تعیین‌کننده باشد، تنها و تنها امید است. شواهد برای امیدوار بودن و ماندن زیاد است؛ چنانکه برای نیاکان ما در میان استبداد محض و خفقان سیاه بود.

پی‌نوشت‌ها: 1- یک چیز در میان تمام بیانیه‌های موسوی وجود دارد که دائم در گوش من زنگ می‌زند. آنجا که همیشه می‌گوید به ابتکار و نوآوری طرفدارانش بسیار امیدوار است. همیشه از آنها می‌خواهد به دنبال راه‌های نو باشند؛ راهی برای ادامه راه.

2- من دیگر از سرویس پیام کوتاه موبایلم استفاده نمی‌کنم.

3- این شعر حافظ در اعماق ناامیدی و سرخوردگی، دستم را گرفت. وقتی که در اوج فریاد ناگزیر به سکوت بودم. شاید دست دیگری را هم بگیرد. امیدوارم.

 

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 1:45 |

«دلارا دارابی»، جوان 23 ساله محکوم به اعدام، به قتل رسید. من که این طرز اعدام را به قتل شبیه‌تر می‌دانم تا قصاص و مجازات. دلارا امروز(جمعه 11اردیبهشت) در زندانی در رشت، بدون اطلاع وکیلش و با وجود دستور رئیس قوه قضائیه مبنی بر توقف اجرای حکم به دار آویخته شد. دلارا در 17 سالگی به اتهام قتل یکی از خویشاوندانش زندانی می‌شود و با وجود اینکه اتهامش اثبات نشده بود، اعدام شد. واژه‌ها برای گفتن این خبر، خیلی بیش از اندازه برای جوانی به سن او خشن هستند؛ اعدام، قتل، دار، قصاص... .

جزئیات خبر را می‌توانید اینجا بخوانید تا متوجه شوید این دست کمی از یک قتل ندارد. نمی‌دانم چه عاید آن قاضی پرونده شده که این‌طور وحشیانه حکم به گرفتن جان این دختر داده است اما قبل از تمام این‌ها می‌شود فهمید قانون در این دیار، کشک است. این همه کاندیداهای ریاست جمهوری در بوق می‌کنند که تنها قانون اساسی حدود و ثغورشان است، این است قانون اساسی. به این می‌خواهید تن دهید؟ قانون این است که می‌بینید. این‌قدر گلو پاره نکنید که قانون اساسی را پاس خواهید داشت. تمام آن 8سال ریاست خاتمی بر جمهوری اسلامی، به حکم همین قانون آدم‌ها کشته شدند و گوشه زندان افتادند. یادمان نرفته آن 2 خرداد چه قربانی‌هایی که از ملت نگرفت. مردم را با داس همین قانون اساسی که شما سنگش را به سینه می‌زنید، گردن زدند.

دلم برای دلارا می‌سوزد. شب اعدامت چگونه شبی‌ بود؟ ترس مرده بودی؟ نمی‌دانم حتی خبر داشتی که در سپیده‌دمان اعدام خواهی شد یا نه، خانواده‌ات که خبر نداشتند. هیچ کس خبر نداشت. نمی‌دانم گوشه آن زندان، آن شب هم داشتی نقاشی می‌کردی یا شعر می‌گفتی اما می‌دانم امیدی هم در دل شاید نداشتی. گوشه یک زندان چگونه می‌شود در برابر ظالم ایستاد، نمی‌دانم. نمی‌دانم کسی را کشته بودی یا نه اما مرگ اینگونه، نه سزاوار تو که سزاوار هیچ محکوم به اعدامی نیست. کاش می‌دانستم وقتی با چشم بسته پای چوبه دار رفتی، به چه فکرمی‌کردی؛ به مکافات، به خانواده‌ات، به عشق، مرگ، ظلم؟ آیا اشکی هم ریختی؟! کاش شعر گفتن بلد بودم، این همه بغض در نثر نمی‌گنجد.

پی‌نوشت:

اینجا را هم ببینید و بخوانید

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 20:5 |
کوچ من از تو، نهایتم بود
شنبه پنجم اردیبهشت 1388

از آوینی خیلی خوشم می‌آمد. نه به خاطر روایت فتحش که به نظر من یک مستند دست چندمی به شدت شعارزده و جانب‌گرایانه با کارکرد تبلیغی صرف بیشتر نیست. تنها حسنش تصاویر بکر آن است که می‌توانست توسط هر گروه فیلمبرداری دیگری انجام شود. تصور من این است که سید مرتضی شانس (اگر خواستید بخوانید لابی) بیشتری از بقیه پیدا کرده که خودی نشان دهد و البته بخت هم با او یار بوده. بماند که الان اگر پای حرف‌های مسعود فراستی (گه) یا معززی‌نیا بشینید، آقا مرتضی را می‌نشانند بر پشت بام مستندسازان جهان و دِ بمال که می‌مالی! همه ارادت من به این فرد به خاطر چند روایتی بود که از این طرف و آن طرف ازش شنیده بودم و البته جدای قیافه دلنشینش ارادتی که من همیشه در دلم به شهدا داشته‌ام. خلاصه همه چیز یک جورایی سمپاتیک و حسی بود. چیز بدی هم از او نشنیده بود تا اینکه امروز بر حسب اتفاق لای وبگردی برای کار دیگری چشمم خورد به این چند نقد فیلم از مرتضی آوینی. کاش نمی‌خواندمشان. آقا این مرد حسابی هر چه از دهن مبارکش درآمده گذاشته در زبان نقد از اول علی حاتمی و کیمیایی تا آخر تقوایی و مهرجویی را شسته و پهن کرده روی بند رخت. من کاری به این ندارم که از فیلمی خوشش آمده یا بدش یا فیلمی را که من دوست داشتم او به جایی نگرفته، اما کافی است بخوانید ادبیات این مرد مدعی ادب را. واقعا کاش نمی‌خواندم. به گمانم بشود اندکی بیشتر از محمد مایلی کهن روی‌اش حساب کرد. او هم دائم حرف از مردم می‌زند و با محک انقلاب ایدئولوژکی که خودش را وام‌دار آن می‌داند همه کس و همه چیز را می‌سنجد. کاش لااقل اثر تصویری دیگری از آوینی به غیر از روایت فتح وجود داشت تا بشود او را که خود را در جایگاه یک منتقد قرار داده، محکی جدی زد.

آقا مرتضی خدا شما را بیامرزد اما زبان شما همان‌ قدر در روایت فتح صقیل است که زبان حاتمی در مادر. حاتمی و تقوایی همان قدر به تبار ایرانی خود می‌بالیدند و می‌بالند که تو به شریعت و دیانتت. اگر به قول تو بد است، هر دو بد است نه فقط آنکه تو می‌گویی. مگر خودت کم در این جبهه و آن جبهه دنبال مردان استحاله‌شده گشتی و در وصف‌شان مدیحه‌سرایی کردی که حالا به هامون خرده می‌گیری؟ آقا مرتضی شما با آن چوبی که در دست داشتی نمی‌توانستی همه دنیا را برانی. هم مسلکانت اکنون از آن جو گرفتی انقلاب اسلامی رها شده‌اند. نمی‌دانم اگر الان تو هم زنده‌ بودی بی‌خیال شده بودی یا نه اما همین را بدان آن آثاری را که تو با چوب دستی‌ات هی کردی اکنون افتخارات سینمای پس از انقلابند که اگر نبودند آن آثار و صاحبانشان، اکنون سینمای بعد از انقلاب، کشک بود.  

1-     نقد فيلم هايي از «هشتمين جشنواره فيلم فجر» به قلم شهید آوینی

2-     «مخملباف» بادكنكي كه هيچ چيز براي گفتن ندارد

3-     چرا جهان سومي‌ها «هامون» مي‌سازند؟

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 0:0 |
Dreamers
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

امشب هم 2 نفر دیگر از دوستانم می‌روند. می‌روند تا رویاهایشان را جایی بسیار دورتر از این نزدیکی‌ها که گم‌شان کردند، پیدا کنند. می‌روند تا دیگر پوشیدن جوراب سفید برای‌شان تخلف نباشد و پارک، مکان ممنوعه. روزگار است دیگر، هر روز یکی می‌رود! هر روز یکی به دنبال بادبادکی می‌رود که دیگر اینجا آسمان پروازی برایش ندارد. آسمان‌های آبی، ‌خاکستری و شاید هم همیشه ابری آنجاها از آسمان آبی خودمان بهتر است چون آنجا بادبادک و بادبادک‌باز هر دو باهم حق حیات دارند، نه یکی جدای دیگری یا حتی هیچ‌یک. این روزها چشمم می‌ترسد وقتی یکی مهمانی می‌گیرد. چون ممکن است همان شب بشنوم که دیگر فردا اینجا نخواهد بود.

هر جا می‌روند، هر جا هستند و خواهند بود، خوش باشند. شاید این سرازیری بود برای آن‌که این سال‌ها دائم در سربالایی، جان می‌داد.

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 23:16 |
منگلیسم مزمن
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

آن روز که همه جای دنیا اقتصاد را خصوصی می‌کردند، ما داشتیم ملی‌اش می‌کردیم. این روز همه مشغول دولتی کردن هستند، ما خصوصی می‌کنیم! ...و از این وارونگی‌ها در این قسمت از گیتی بسیار است.

انگار ما قسمتی از یک جوک خیلی خنده‌دار هستیم!

پی‌نوشت: موسیقی روی وبلاگم را روی یک دامنه به اسم Hot link files آپلود کردم. حضرات برداشته‌اند احتمالا به خاطر کلمه Hot کل دامنه را فیلتر کرده‌اند. حالا این وسط موسیقی وبلاگ ما هم پریده! حالا شما بگویید جا دارد چند تا آبدارش را حواله‌شان کنم یا نه؟

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 21:46 |
دنبال خودت نباش
پنجشنبه ششم فروردین 1388

من بی‌نوا بندگکی سر به راه نبودم

و راه بهشت مینوی من

بُزرو طوع و خاکساری نبود

مرا دیگر گونه خدایی می بایست؛

شایسته آفرینه ای که نواله ناگزیر را گردن کج نمی کند

و خدایی دیگرگونه آفریدم

احمد شاملو

این شعر را هر وقت جایی می‌خوانم یا زیر لب زمزمه می‌کنم حس غریبی پیدا می‌کنم؛ مثل حس «نو شدن»، حس «فرار» از تکرار، «عصیان»، «تغییر» و دیگرگون بودن و شدن. شاید برای «نوروز» ما هم این شعر بهتر از شعرهای همیشگی و تکراری حافظ باشد. شاید مضمون این چند خط، آرزوی من باشد برای همه یا حداقل برای خودم در سالی که نو شده. کاش «نوروز»‌مان، روزگار نویی بود! کاش «نوخدایی» می‌آفریدیم!

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 19:32 |

یه مقداری برای نوشتن این یادداشت دو دل بودم اما ۱+۱ پست از دوستان کاسه صبرم را لبریز کرد. منهای اینکه من آدمی نیستم که زیاد به گذشته فکر کنم، کلا آدمی هم نیستم که زیاد پشیمان بشوم. اما اتفاقات (شاید هم نبودن این اتفاقات) وادارم می‌کند به گذشته نگاه کنم. اینکه دوستی‌‌ها این روزها خیلی کم‌رنگ شده طبیعتا آزاردهنده است و این برای جمعی از ما که در گذشته حتی شب‌ها هم بی‌خیال هم نمی‌شدیم(فکر بد نکنید!) کمی آزاردهنده‌تر. این آزار است که باعث می‌شود به گذشته رجوع کنم و ببینم اکنون چه بر سر ما آمده که هر کدام در منتهی‌الیه جهت‌های اصلی و فرعی از هم دور افتاده‌ایم.

6-7 سال پیش بود که با سردبیر یکی از روزنامه‌ها درباره روابط اجتماعی و اخلاق صحبت می‌کردم. به گرایش‌های او کاری ندارم اما حرفی به من زد که تا هنوز در گوشم زنگ می‌زند. او (و تا اندازه‌ای من) معتقد بود کارکرد اخلاق در روابط‌اجتماعی با شرایط زندگی در دوره مدرن از کار افتاده است. دیگر اخلاق نمی‌تواند ضامن بقای یک رابطه باشد. این رابطه را می‌شود در سطوح گسترده اجتماع تعریف کرد؛ از دوستی‌های دوره مدرسه تا دانشگاه‌ و همکاری و حتی روابط خانوادگی و چه‌بسا روابط عاشقانه. اگر تا دیروز در جامعه ایرانی مرام و معرفت به عنوان شاخه‌های اخلاق کارکرد داشت اکنون به راحتی می‌توان حس کرد چیزی از آنها بجا نما‌نده است. غم‌انگیز است؛ حداقل برای ما که احساسات نقش عمده‌ای در زندگی‌مان دارد. و تلخ‌تر از این، جایگزینی بود که این دوست شریف من برای اخلاق در جامعه پیشنهاد می‌کرد؛ منافع. در نگاه اول شاید این نظر کاسب‌کارانه به‌نظر برسد. که به اعتقاد من هم، هست اما کسی می‌‌تواند گزینه‌ای بهتر پیشنهاد کند؟ اگر این واقعیت را قبول کنیم که باید برای اخلاق دنبال یک گور باشیم، چه چیزی باید جای آن را در روابط انسانی ما پر کند؟ من جایگزین بهتری پیدا نمی‌کنم. می‌دانید وقتی به روابط انسانی و اجتماعی بسیاری از اطرافیانم نگاه می‌کنم، می‌بینم بقیه هم از همین فرمول جدید استفاده می‌کنند؛ دانسته یا ندانسته، نمی‌دانم.

فعلا برای گرفتن نتیجه، زود است. تا مشخص نکنیم این منافع چیست، نمی‌توان آن را جایگزین اخلاق در جامعه کنیم. یا اگر دوباره بخواهیم منافع را به هر شخص نسبت دهیم و بگوییم این منافع برای من با دیگری فرق می‌کند باز هم قدمی برنداشته‌ایم چون یک نسبیت(اخلاق) را جایگزین یک نسبیت دیگر(منافع) کرده‌ایم. علاوه بر این در یک رابطه باید اشتراکات مد نظر باشد تا به بقا بیانجامد. یعنی من و دیگری با یک وجه شبه رابطه‌ای را تعریف می‌کنیم، نه با چیزهایی که هرکدام در دل خودمان داریم. مثلا اشتراک من و علی در این است که شب‌ها با هم می‌رویم فوتبال. پس فوتبال وجه‌شبه ماست. یا با دیگری، چیز دیگری. اینجا این پرانتز را هم باز کنم که گاهی گم شدن این وجه‌اشتراک یا کم‌رنگ شدن آن می‌تواند یک رابطه قوی را همان‌طور که وجه‌اشتراکش تحلیل می‌رود، ضعیف کند. پس نباید به دیگری خرده گرفت از این بابت. وقتی اشتراکی نیست، رابطه‌ای هم شکل نخواهد گرفت. خود این را بخواهم کش بدهم، تا آن سر دنیا کش می‌آید. بگذریم. حرفم این بود که این منافع مشترک چیست؟ چه می‌تواند باشد؟ یک پاسخ برای آن دارم اما قبولش ندارم. دنبال پاسخ بهتر و انسانی‌تری می‌گردم. آنها که به مرام اشتراکی اعتقاد دارند، می‌گویند این منفعت تنها می‌تواند منفعت مادی باشد، یعنی پول یا هر چیزی که به آن بیانجامد. این دیگر منتهی‌الیه مادی‌گرایی‌ست اما مهم‌ترین حسنش این است که نسبی نیست؛ یک واحد اندازه‌گیری است. اینجا تکلیفت روشن است. دیگری نیازی نیست بعد از کم‌رنگ شدن یک دوستی زانوی غم بغل بگیری و بر خودت و روح و مرام رفیقت به‌خاطر اعتمادت لعنت بفرستی. چون می‌دانی که از اول هم برای بقا توقعی وجود نداشته.

دوست دارم بقیه هم از نظرشان را بگویند که چرا دوستی‌ها و رابطه‌های این دوره و زمان اینقدر کشکی و بی‌رمق است. من دلیل آن را در زوال کارکرد اخلاق در جامعه و اتکاء به نسبیت‌ها می‌دانم، بقیه را نمی‌دانم.

 

پی نوشت:

 × برنامه‌های امروز شبکه arte کلا درباره ایران بود؛ پخش مستندهایی از ایران با زبان فرانسه. من فقط موفق شدم یکی را ببینم؛ city walls . نصف این یادداشت را قبل از آن نوشتم، نصفش را بعدش. به نظرم مردهای ایرانی کلا یک مقدارات زیادی در طول تاریخ مدیون زن‌های ایرانی هستند. نمی‌دانم این دین را چگونه باید ادا کنند اما تاریخ جز شرمندگی برای آقایان این مرز پرگهر، چیزی باقی نگذاشته است.

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 20:3 |
دو پاره
یکشنبه بیستم بهمن 1387

یکم- «عیار 14» را دیدم. فیلم شسته رفته‌ای بود. اتو کشیده و صیقل خورده. به هیچ وجه نباید توقع سینمای «نفس عمیق» را از آن داشت. این راه دیگریست و سینمایی دیگر. وراجی نمی‌کنم، فقط آنچه از شهبازی و فیلمش آموختم این بود که سینما برای او سینماست؛ نه روزنامه است، نه مقاله، نه کتاب است، نه مانیفست. می‌شود فیلمی ساخت که هم ارشاد را راضی کند، هم خود فیلمساز را، هم مردم راضی از سینما بیرون بیایند، هم منتقدان. در این اوضاع و احوال تهوع‌آور سینمای دولت نهم، این «شاهکار» است، نه فیلم ساختن و به محاق توقیف رفتن.

دوم- این مملکت بیش از هر چیزی نیروی نظامی و انتظامی و اطلاعاتی دارد. ارتش، سپاه، بسیج، نیروی‌انتظامی، وزارت دفاع، وزارت اطلاعات، قرارگاه ثارالله، انواع و اقسام حراست‌ها، اطلاعات سپاه  و ... . تازه هر کدام از این‌ها هم برای خودشان هزار شاخه می‌شوند. چه خبر است مگر؟ کل مملکت را پادگان کرده‌اند. این یکی که دیگر شورش را درآورده. کم مانده بر سر مستراح رفتن مردم هم مأمور بگذارند که یک وقت خدای نکرده صدای ناجور از کسی درنیاید!

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 18:23 |
خاطره نگاری
شنبه پنجم بهمن 1387

زندان، زندان است؛ حتی اگر خالی از زندانی و زندان‌بان باشد. در تاریکی شب بیشتر مخوف است؛ حتی اگر برای مصاحبه آنجا رفته باشی!

 احساس بسیار بدی در خودش دارد؛ مثل ترس از تاریکی.

پی‌نوشت:

×این روزها با «اوهام» زندگی می‌کنم. محشر است.

××این یادداشت پورنجاتی در صفحه نخست اعتماد، شبیه مراسم «گلاب‌گیری»ست!

×××بیضایی و کریم‌مسیحی و فرهادی و لیالستانی و مؤتمن و داودی و نعمت‌اله رو ول کن. فقط بچسب به پرویز جون که میگن امسال ترکونده! پرویز، اگه این فیلمت هم مثل قبلی باشه، لقب «تروفو» سینمای ایران رو خودم شخصا بهت ضمیمه می‌کنم.

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 23:54 |
فردوسی‌پور جاسوس می‌شود
سه شنبه یکم بهمن 1387

بنده شخصا از جناب قاضی مرتضوی خواهش می‌کنم نسبت به برخورد با برنامه نود و شخص عادل فردوسی‌پور اقدامات لازم را به عمل آورند. رفتار آقای فردوسی‌پور مصداق بارز «براندازی نرم» محسوب می‌شود. به خصوص اینکه ایشان از ادوات جاسوسی چون لب تاپ، دوربین تصویربرداری و احیانا کول‌دیسک و باطری قلمی و موبایل نیز استفاده می‌کنند. تعلل در برخورد با نامبرده ممکن است لطمات جبران‌ناپذیری به بدنه نظام وارد کند.

 

پی‌نوشت:

×چند شب است می‌خواهم راجع به دوره ریاست جمهوری جورج بوش بنویسم، فرصت نمی‌شود، اما حتما می‌نویسم.

××راستی نمی‌دانم چرا خانم‌ها اینقدر در انجام مأموریت‌هایشان به نحو احسن، پافشاری می‌کنند. خدا مراقب خانم نصیب امتحان‌تان نکند. تا دستمال گرفتن آب بینی‌تان را هم چک می‌کند!

×××در زمان کم، در فرصت محدود و در دوره اقیلت‌ها تنها باید به خوشی‌های اندک، روزگار را گذراند؛ گاهی فقط به یک لبخند یا شنیدن یک ترانه.

 
Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 1:9 |