تبليغاتX
.: یکشنبه ها :.
من هنوز خواب می‌بینم
سه شنبه چهارم تیر 1387

اگر بخواهم آن‌طور که منصوره و در ادامه این سلسله حسین خواسته سه خوابی را بنویسم که بیشتر می‌بینم، دستم به جایی بند نمی‌شود چون بیشتر خواب‌هایم را وقتی از خواب  بیدار می‌شوم، فراموش کرده‌ام. اما 2 خواب را خیلی زیاد می‌بینم که اصلا نمی‌توانم فراموش کنم.

اول خواب پرواز است. در خواب می‌بینم که بی‌هیچ وسیله‌ای در آسمان پرواز می‌کنم. پرواز در آسمان برایم درست مثل شنا کردن در آب است. تمام فشاری را که به پا و بدنم می‌آورم تا در آب معلق بمانم، اینجا به هوا می‌آورم و می‌توانم پرواز کنم. بی‌نهایت لذت‌بخش است. در عین حال که چشم و چال ملت از راه رفتن و گام برداشتن من روی هوا از حدقه بیرون زده، برای من همه چیز مثل آب خوردن است. البته گاهی احساس روح بودن هم بهم دست می‌دهد چون انگار کسی مرا نمی‌بیند اما هرچه هست به نظرم لذت بردن از پرواز حتی در خواب می‌تواند آرزوی هر انسانی باشد.

خواب دومی که زیاد می‌بینم خیلی خوب است اما خوب اینجا نمی‌شود نوشت:)

خواب سوم هم ندارم اما همیشه دوست دارم شبی در خواب یا به دست کسی کشته شوم یا کسی را به قتل برسانم که ببینم بعدش چه می‌شود. به نظرم خیلی خیلی هیجان‌انگیز است.

از این خواب‌های به اصطلاح «صادقه» هم که چند وقت بعد در حقیقت اتفاق می‌افتد به وفور، شبی یک دوجین می‌بینم اما خب خیلی کم وقتی از خواب بیدار می‌شوم به یادم مانده است. البته چون هر روز من پر از چیزهایی است که در خواب دیده‌ام، می‌فهمم رویاهایم صادقه بوده!

پی‌نوشت: برای عقیم گذاشتن اهداف خبیثانه آن مرد محترم نیز همین جا بازی را اخته می‌کنم و جلوی زاد و ولدش را می‌گیرم.

Posted by eiman @ 19:9 |

در آینه ماشین به سبیل‌های نامرتبش نگاه می‌کند. بلند شده است. به خودش می‌گوید:«ای‌ بابا! همین شب جمعه‌ای کوتاهش کردما! زرتی بلند میشه.» به سبیلش دستی می‌کشد و باز به خود می‌گوید:«مدرن باش پسر! مهم موهای زهارت است که همیشه کوتاه و مرتب است.»

Posted by eiman @ 23:55 |
چشم طمع
یکشنبه پنجم خرداد 1387

 

تجربه یادم داد دندان طمع به کمک گرفتن از دیگران را از بیخ بکنم، فراموش کردم. این بار باید چشمم را از حدقه در بیاورم که دیگر کار خودم را خودم انجام دهم، به هر قیمتی!

1:امروز 5 ساعت در بانک ملت علاف شدم. نزدیک یک ساعت روی صندلی بانک خوابیم. باورتان می‌شود؟!

Posted by eiman @ 20:50 |
Dream deferred
جمعه بیستم اردیبهشت 1387

 

What happen to a dream deferred?

 

Does it dry up

like a raisin in the sun?

 

Or fester like a sore-

and then run?

 

Does it stink like rotten meat?

Or crust and sugar over-

Like a syrupy sweet?

 

Maybe it just sags

like a heavy road.

 

Or does it explode?

 

Longston hughes(1902-1967)

 

1: واقعا چه بلایی سر آرزوهایی که بهشون نمی‌رسیم میاد؟

Posted by eiman @ 21:7 |
دریا دلش را خواهد گشود؟
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

چه کسی می‌داند ساحل برای امواج دریا یک مقصد و هدف است یا پایان یک مسیر محتوم؟

 چه کسی می‌داند فاصله‌ بین عشق و تردید چگونه پر می‌شود؟

چه کسی می‌داند وقتی موجی به ساحل می‌رسد، یک عاشق رسیده به وصال است یا یک قمارباز از نفس افتاده؟

 

1: به گاه شخم زدن روزهای رفته‌ام، این چند خط را که عید امسال لب ساحل میانکاله در موبایلم نوشته بودم، یافتم.

2:خوب می‌دانم اینها پاسخی قطعی ندارند. هر کس بسته به ذات خود پاسخی دارد اما باز هم سؤال این است که کسی از ذات خود خبر دارد یا نه؟ بر این جدال انگار ساحلی نیست.

3: کاش در میان همه این سال‌ها یاد می‌گرفتم چگونه به آرامش و لذت لگد نزنم.

Posted by eiman @ 19:55 |
خون به پا خواهد شد؟
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

در بلندای یک ارتفاع ، در یک اتاق بی‌دیوار، مرد معممی که استاد درس اندیشه اسلامی است پای تخته‌ای در فضا معلق می‌گوید: اسلام، ایران و سایر ممالک دنیا را بدون خونریزی فتح کرد چون پیام محمد، پیام صلح و دوستی بود که در دل مردم هر شهر و دیار ریشه می‌کرد. روی دیواری از نور، یک فیلم هلندی می‌بینم که جنایات ریز و درشت مسلمانان در اروپا از ترور تا سنگسار و اعدام همجنس‌بازان بدون نام القاعده یا طالبان و تنها با نام متبرک قرآن و همین‌طور رشد جمعیت مسلمانان در این کشور، وحشت مردم هلند را از چنان برانگیخته که آزادی‌شان را در برابر گسترش اسلام از دست رفته می‌بینند. روی صفحه وب که تصویرش روی زمین کف اتاق افتاده رابرت گیتس گفته: ایران برای دستیابی به سلاح اتمی کاملا مصمم است و به علت سیاست خارجی بحران آفرین این کشور، گزینه نظامی برای مقابله با ایران باید همچنان در دستور کار باشد. جنگ دیگری در خاورمیانه، آخرین چیزی است که آمریکا به آن نیاز دارد. از هر سو شمشیرها برآهیخته...

روی تخته استاد خون پاشیده و من آن قوطی نوشابه‌ له شده‌ای هستم که به یک لگد استاد از ارتفاع سقوط خواهم کرد و سقوطم را به میانه پوچی جشن می‌گیریم.

1: دلم گرفته راضی‌ام، به این خیال‌های محال... 

Posted by eiman @ 21:53 |
دشمن
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

من خراب دل خویشم، نه خراب کس دیگر

این منم اینکه گشوده است به من، تیغه‌ی خنجر

دشمنم نیست، منم، اینکه تبر می‌زند از خشم

تا که از ریشه بیافتم، به یکی ضربه دیگر



1:وقتی گوش شنوا نیست

حرف تازه‌ای ندارم

سر عاشقی ندارم

که به صحرا بگذارم

هر 2 ترانه از اردلان سرفراز


2:از«افشین قطبی» خوشم میاد.

Posted by eiman @ 2:3 |
صد هزاران چشم
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

از مادر که متولد می‌شوی تا وقتی آدم شوی و سری میان سرها در بیاوری زیر نظر پدر و مادری. تازه اگر دختر باشی، برادر هم اضافه می‌شود. مستقل که شدی سر و کله همسر پیدا می‌شود؛ مرد و زن فرقی ندارد، هر یک برای دیگری پاسبانی‌ست. در جامعه که هزار چشم، مستقیم و غیرمستقیم زیر نظرت می‌گیرد؛ از مدیر و ناظم مدرسه تا پلیس و استاد کار و هزار سازمان اطلاعاتی ریز و درشت. تازه این‌ها دیدنی است؛ آداب اجتماعی و شرع و عرف و صد تا کوفت و زهرمار دیگر هم از این‌ور و آن‌ور می‌شود آقا بالا سرت که دیده نمی شوند. اوضاع و احوال این مملکت سیاست‌زده کثافت هم که دیگر نور علی نور است؛ هیچ نوکری بی‌رئیس و ناظر نمانده است. حالا همه این‌ها یک طرف، این وجدان بی‌صاحب و آن 2 فرشته نگهبان گور به گور شده سر شانه‌ها را بگو. واقعا که به طرز احمقانه‌ای همه چیز مسخره است؛ همه جا نظارت هست. در گور هم که دراز بکشی، تازه نوبت اصل‌کاری است. مسخره است، مسخره. حالم دارد از این همه چشم بهم می‌خورد.  

  

Posted by eiman @ 18:47 |
مرد مرده
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386

دیشب خواب دیدم در یک سردابه قرون وسطی، زیر دریچه‌ای بزرگ که با یک ورقه آهنی پوشانده شده بود، عده‌ای مرده‌شور جنازه می‌شستند. هر کس مرده خودش را می‌شست و توی تابوت‌های چوبی باریکی می‌گذاشت که با پارچه سبز پیچیده شده بود. تابوت‌ها را یک گوشه و کاملا نامرتب روی هم می‌چیدند. گرد و غبار و خاکی که از زمین بلند شده بود به واسطه نوری که از آن دریچه می‌تابید، بهتر دیده می‌شد. شلوغ بود و هرکس بین تابوت‌ها دنبال مرده خودش می‌گذشت. من هم دنبال پدرم بودم. در تابوت را باز می‌کردم، روی کفن هر مرده را کنار می‌زدم تا پدرم را پیدا کنم. یکی را که کنار زدم صورت خودم را دیدم. مرده بودم؛ کفن‌پیچ شده، اما به جنازه خودم اعتنا نکردم. دوباره روی صورتم را پوشاندم.

Posted by eiman @ 19:0 |
گربه‌ها و آدم‌ها
چهارشنبه دهم بهمن 1386
گربه‌ها آشغال‌خوری را ترجیح می‌دهند. موش‌ها بی‌اندازه چاق شده‌اند.
من و شما را هم اگر راحت‌طلب بار بیاورند و عادت‌مان دهند به تعفن، غریزه و  فطرت‌مان را فراموش می‌کنیم؟ کرده‌ایم.

Posted by eiman @ 22:59 |