هشت یا 10 ساله بودم. حدود سالهای 70-72 بود. آن شب تابستانی خشایار دوست برادرم –احسان- که در صدا و سیما آشنا داشت به هزار زور و زحمات فیلم ویدئویی را به در خانه ما در سهراه ژاله آورد که تا 2 سال قبل مثل چشمانم از آن مراقبت میکردم اما خیانتکاری در امانت آن را از من جدا کرد. فیلمی که شب بعد از آن شب احسان با قلم نی روی آن به خط نستعلیق نوشت:«هامون» فیلمی از «داریوش مهرجویی» و روی برچسب پهنتر: «خسرو شکیبائی»، «بیتا فرهی» و «عزتاله انتظامی». آن روزها تازه ویدئو آزاد شده اما هنوز ویدئو کلوپها راه نیافتاده بودند هرچه فیلم در دست مردم بود یا فیلم ایرانی قدیمی قبل از انقلاب بود یا آثاری خارجی. فیلم سینمایی به روز ایرانی یا حتی بعد از انقلابی اصلا نبود یا اگر بود هم به همین طریقی که خشایار به دست ما رساند پیدا میشد.
هامون آمد و زندگی مرا زیر و رو کرد. 10 سال بیشتر نداشتم. هنوز نوشتن و خواندن فارسی را درست یاد نگرفته بودم. فیلمباز هم نبودم. خانواده ما اگرچه جزو خانوادههایی بود که ویدئو غیر مجاز داشت اما در آن سن واقعاً از این خبرها نبود چون اصلا منبعی برای خرید فیلم وجود نداشت.همه چیز دزدکی بود. نهایت کنجکاوی و فیلم دیدن ما هم محدود میشد به دید یک بوسه یا عشقبازی در یک فیلمفارسی، آن هم دزدکی. در همین حال اوضاع بود که هامون را دیدم. کمتر از یکسال، از بس این فیلم را در خانه دیده بودم(بودیم) همه دیالوگهای آن را حفظ شده بودم. در کوچه هم بچهها از بس من با دیالوگ هامون جوابشان را داده بودم یا برایشان بازی کرده بودم –با همان تقلید کورکورانه دوره کودکی از یک قهرمان- که دیگر آنها هم یاد گرفته بودند. خلاصه هامون در کوچه ما یک شخصیت مستقل بود مثل علی و مهدی و وحید.
همه چیز در جریان سیال زندگی یه مسیر خود ادامه میداد که یک روز «خسرو» را در گلفروشی سر کوچهمان دیدم. برای این میگویم خسرو که در خانه ما همه –حتی مادرم که اصلا به فیلم و سینما علاقهای ندارد- او و «عزت» را به نام کوچک صدا میزدیم. وحید اولین نفری بود که گزارش آورد. توپ رفته بود سر کوچه و وحید که رفته بود توپ را بیاورد دیده بود «خسرو شکیبایی» وارد گلفروشی زیبا (شاهغلام) شده. همه دست به دامن شدند که برویم جلو و برای خسرو دیالوگهایش را بگویم و امضایی هم دشت کنیم. خسرو و هامون برایم به غایت قهرمان بودند. برایم قابل باور نبود قهرمان کودکیام در برابرم ایستاده باشد. ترسیدم. هرچه بچهها گفتند برو جلو حرف بزن، ترسیدم، نرفتم. از پشت شیشه کناری مغازه شاهغلام دل سیر خسرو را نگاه کردم. خسرو برایم مرد بود. هر چه بزرگتر میشدم بیشتر خود را به هامون او و مهرجویی نزدیک میدیدم. ولی آن روز ترسیدم و از خجالت جلو نرفتم تا با افتخار به او بگویم من در 10 سالگی تمام دیالوگهای تو را در هامون از حفظم.
اکنون 16 سال از آن دیدار میگذرد و من خبر مرگ قهرمان دوره نوجوانیام را میشنوم. آن قدر خبر برایم غریبه است که اصلا باورم نمیشود. تنها از رو که اولین نفر باشم خبرش را برای چند نفر اساماس میکنم مثل بیسوادی که از محتوای خبرش معطل نیست. خودم با آرامش و باوری که وجود ندارد به همه میگویم قهرمان من اکنون در گور خفته است و میخندم و به خروار کار بر سرم ریخته فکر میکنم. و امشب وقتی در برنامهای این همه از مرگ او میگویند به خودم میآیم که ای داد! خسروی من رفت. اول اشکم از برای خسرو جاری میشود و بعد به حال زار خودم. هامون من 2 سال است که از من دور است و من حواسم با مرگ خسرو هم سر جایش برنمیگردد. حیف که خسرو دیگر نیست.
اگر بخواهم آنطور که منصوره و در ادامه این سلسله حسین خواسته سه خوابی را بنویسم که بیشتر میبینم، دستم به جایی بند نمیشود چون بیشتر خوابهایم را وقتی از خواب بیدار میشوم، فراموش کردهام. اما 2 خواب را خیلی زیاد میبینم که اصلا نمیتوانم فراموش کنم.
اول خواب پرواز است. در خواب میبینم که بیهیچ وسیلهای در آسمان پرواز میکنم. پرواز در آسمان برایم درست مثل شنا کردن در آب است. تمام فشاری را که به پا و بدنم میآورم تا در آب معلق بمانم، اینجا به هوا میآورم و میتوانم پرواز کنم. بینهایت لذتبخش است. در عین حال که چشم و چال ملت از راه رفتن و گام برداشتن من روی هوا از حدقه بیرون زده، برای من همه چیز مثل آب خوردن است. البته گاهی احساس روح بودن هم بهم دست میدهد چون انگار کسی مرا نمیبیند اما هرچه هست به نظرم لذت بردن از پرواز حتی در خواب میتواند آرزوی هر انسانی باشد.
خواب دومی که زیاد میبینم خیلی خوب است اما خوب اینجا نمیشود نوشت:)
خواب سوم هم ندارم اما همیشه دوست دارم شبی در خواب یا به دست کسی کشته شوم یا کسی را به قتل برسانم که ببینم بعدش چه میشود. به نظرم خیلی خیلی هیجانانگیز است.
از این خوابهای به اصطلاح «صادقه» هم که چند وقت بعد در حقیقت اتفاق میافتد به وفور، شبی یک دوجین میبینم اما خب خیلی کم وقتی از خواب بیدار میشوم به یادم مانده است. البته چون هر روز من پر از چیزهایی است که در خواب دیدهام، میفهمم رویاهایم صادقه بوده!
پینوشت: برای عقیم گذاشتن اهداف خبیثانه آن مرد محترم نیز همین جا بازی را اخته میکنم و جلوی زاد و ولدش را میگیرم.