تصور میکنم زندگی یک «رودربایستی» بزرگ است تا یک «سوءتفاهم» بزرگ. همه روابط، خواسته و ناخواسته، زیر سایه سنگین و گسترده رودربایستی گاهی تا مرز پوسیدن و پوساندن پیش میرود بیآنکه کسی بتواند ارادهای در تغییر مسیر آن داشته باشد. هر آن کس هم که بخواهد ذرهای پا را فراتر بگذارد و نفسی از زیر بار این همه «نخواستنها» از سر «رودربایستیها» تازه کند به هزار انگ و چوب «پررو» و «بیادب» و «گستاخ» و چه و چه رانده میشود. و در میان این همه صورتهای گونهگون رودربایستی و خجالت، کدامیک بزرگتر و ویرانگرتر از «رودربایستی با خویش»؟