تبليغاتX
.: یکشنبه ها :.
فرهنگ ... مالی*
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

وقتی می‌گوید:آقا شما باید بپذیری که اینجا برای کی کار می‌کنی. اینجا که با پول من و شما تأمین نمی‌شود که هرجور سلیقه‌مان بود رفتار کنیم. اینجا صاحب دارد و ما هم کارگزارش هستیم...

بیشتر از آنکه میلی برای جر و بحث داشته باشم، غبطه می‌خورم و آه می‌کشم. به خودم می‌گویم: این همان است که به او استاد را با الف کش‌دار می‌گویند. این همان مردی است که تصور می‌کردی مستقل است و نانش را دارد با زحمت در می‌آورد چون باج نمی‌دهد. استادی است که دل خیلی از شاگردانش می‌خواهد روزگاری روزنامه‌نگاری مانند او شوند. خوب که نگاه می‌کنم بیشتر دلم می‌خواهد ملتمسانه به او بگویم: تورا به خدا شما دیگر وارد این گنداب نشوید. اما بعد یاد دور و ورم می‌افتم که کسی را نمی‌توانم بیرون از این گنداب بیابم. برای همین است که نام «روزنامه‌نگار» را برای خودم به «مزدور» تعبیر می‌کنم. که مزدور بیشتر شرف دارد چون دروغ نمی‌گوید که نامش روزنامه‌نگار است.

نمی‌دانم کدام روزنامه و مجله را این روزها می‌شود پیدا کرد که «قدرتی» پشتش نخوابیده باشد. خودمان بهتر می‌دانیم چه می‌کنیم. این روزها پیش از آنکه بپرسند نوشتن بلدی، می‌پرسند فحاشی و تملق بلدی یا نه، آن وقت کار تحویلت می‌دهند. آن پیش‌ترها، شاید 5-6 سال پیش، وقتی سراغ سوژه‌ای می‌رفتی که با سیاست کمتر ارتباط داشت، راحت‌تر می‌نوشتی. این روزها سوژه‌ای نمی‌یابم که دمش به دم سیاست و دم مرد صاحب نفوذی بسته نشده باشد. خودمان را گول می‌زنیم. بیخودی باد به غبغب می‌اندازیم که منتقدیم یا اپوزسیون. استاد که آن‌طور، ما هم تا روزی که در همین جراید کار می‌کنیم، این‌طور.

این که اوضاع مطبوعات است. از عرصه فرهنگ این مملکت چه می‌شود گفت که حتی قطره‌ای هم در لیوان نمانده تا دلمان را به نیمه که هیچ، لااقل به «قطره» پر لیوان خوش کنیم. اوضاع نشر که افتضاح است هیچ، اوضاع نویسندگان و نوشته‌هایشان افتضاح‌تر. ادبیات حکومتی حتی از مطبوعات حکومتی هم تهوع‌آورتر است. همه جیره مواجب بگیر شده‌اند و سر در آخور دولت کرده‌اند. تقسیم‌بندی نویسندگان از حیث حکومتی و غیرحکومتی و در میان هر یک قشری و دسته‌ای تا آنها که ادعا می‌کنند مستقلند باشد برای وقتی دیگر اما چنان ادبیات این کشور عقیم شده که انگار از دست هیچ‌کس کاری برنمی‌آید؛ چه گذشتگان، چه جوان‌ترها. خیلی دوست دارم یکی به من بگوید آخرین کتاب خوب ایرانی که خوانده چه بوده است. من یکی که 6 ماه است نتوانسته‌ام یک کتاب ایرانی را با تمام توصیه‌هایی که شده حتی ورق بزنم، چه برسد به خواندن. با این وضعیت رنگ وارنگ هم جشنواره پشت سر هم ردیف می‌کنند؛ جشنواره مطبوعات شهری، کتاب‌های کاربردی و علمی، مطبوعات حوزه خودرو، جشنواره رضوی، فیلم‌های مستند کتاب، جشنواره رشد، فیلم کوتاه، سینما حقیقت و... .دستشان درد نکند.

از اوضاع سینما و تئاتر هم حرفی نزنیم، سنگین‌تریم. فقط می‌گویم عوض همه این‌ها، عوض تربیت نسل آینده با همین ابزار فرهنگی، عوض توسعه آنچه به آن می‌گویند «فرهنگ»، دلمان بس بسیار خوش است که نیروی انتظامی‌مان به بهترین نحوه از ناموسمان حراست می‌کند و چپ و راست مواظب اراذل و اوباش است که جرأت تخطی از قوانین را پیدا نکنند. دلمان به دوربین‌هایی خوش می‌شود که مواظب کودکان‌مان خواهند بود تا خدای نکرده از بی‌فرهنگی، اراذل و اوباش نشوند.


*:عنوان این مطلب در ابتدا «فرهنگ انی‌مالی» بود که به دلیل مشکلات فنی به این عنوان تغییر کرد.

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 19:15 |
please say goodbye
دوشنبه بیستم آبان 1387

انگار هنوز هم در تهران «لذت» هست!

هنوز هم می‌شود توی اتوبوس نشست و به دخترکانی نگاه کرد که مقنعه‌هایشان را بعد از مدرسه از سر می‌کشند و گیسو به باد می‌سپارند.  

می‌شود ظهر سرد تهران را از لذت تماشای عشقی گرم کرد؛ عشقی در کمرکش یک کوچه خلوت و بوسه‌ای که از لب دختری دزدیده می‌شود و ترس و دلهره‌ای که به طعم بوسه از یاد می‌رود.

تهران، ساعت 5 عصر-حداقل در این چند روز ابری و بارانی- دلبری می‌کند. بیشتر از هر وقت دیگری دوست دارم در یک ایستگاه اتوبوس، در یک خیابان خلوت –مثلا طالقانی- منتظر اتوبوس بنشینم. انتظار بی‌نهایت دلچسبی‌ست.

و مگر می‌شود منکر لذت بردن از کافه‌نشینی در یک عصر پاییزی باشد؟ کافه و رستوران‌های بالای شهر را دوست ندارم. همه چیزشان مصنوعی‌ست. اصالت ندارند. تهران یعنی زیر پل کالج، کافه یعنی «4 تا میز» چوبی که اسپاگتی را با آنکه چندان دوست نداری، با طعم ریحان برایت سرو می‌کند و چای داغی که طعم گس لب می‌دهد.

هنوز می‌شود تهران را خلوت، زیر قطره‌های ریز باران دید و از قدم زدن به درد پا نرسید. می‌شود مردان و زنان دوجنسه‌ای را دید که با هزار قلم آرایش زیر همان پل کالج، بیخ گوش کلانتری، حشیش می‌کشند و از همه مهمتر، می‌خندند. هنوز می‌شود به چهره نکبت‌بار این شهر پر دوده خندید و در لذت یک شب بارانی در پاییز گم شد.

و چه لذتی دارد وقتی می‌بینم درست جلوی قنادی فرانسه، 3 تیرچه‌ سفید رنگی که جدیدا در پیاده‌رو‌ها کار گذاشته‌اند و بیشتر شبیه آلت تناسلی مردانه است، در 3 چاله واژگون شده‌اند! برایم نماد قدرت است که سرانجام در چاله‌ای محبوس، جان می‌دهد.

می‌گوید:«we said goodbye, with smile on your faces/now you are alone»1 و بغض این همه لذت در آخرین پیچ مسیر خانه می‌ترکد. داستان عجیبی‌ست.

1: قسمتی از ترانه «koop Island blues» از آلبوم «koop Island»

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 21:59 |

بازي ممنوع الخروجي تبديل شده است به يك بازي تكراري و خسته كننده، نمي كنند دستكم سناريو را عوض ‏كنند يا فيلمنامه را بسپارند به دست چند كارگردان متفاوت كه صحنه آرايي و اجرايش شبيه هم نباشد؛ ورود ‏‏"سوژه" به فرودگاه، بالا رفتن از پله ها، ورود به سالن مسافران، خوردن مهر خروج بر روي پاسپورت، ‏نزديك شدن به گيت خروج، احساس دستي روي دوش يا صدايي بغل گوش، اعلام ممنوع الخروج بودن، ‏گرفتن پاسپورت، دادن آدرس ساختمان سنگي خيابان جردن، انتظار كشيدن براي دريافت چمدان حمل شده به ‏هواپيما، و بعد خروج سوژه از فرودگاه، همراه با دعاي خير مسافران كه به دليل تاخير حواله ي مسئولان ‏مملكت مي شود، و در نهايت چند خبر و مصاحبه ي كوتاه يا بلند از جانب سوژه يا وكلاي مدافع او.‏

نه، ظاهرا تفاوت اندكي ايجاد شده است با دهه ي گذشته،‌ سال هاي آخر رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني. ‏اين بار اعلام نمي كنند كه "سوژه" از كشور خارج شده است تا در پي آن عالم و آدم را سر كار گذاشته باشند. ‏سوژه در زندان باشد و تحت بازجويي، اما دائم اين سوال مطرح شود كه كجايي، چرا به مقصد نمي رسي، ‏چرا با خانواده ات تماس نمي گيري؟! بعد زير فشار افكار عمومي داخلي و خارجي، اعلام كنند كه اسناد و ‏مدارك معتبر نشان مي دهد كه سوژه از كشور خارج شده است و اتفاقا فلاني و فلاني هم او را در اين جا و آن ‏جا ديده اند!‏

‏ اكنون تنها اطلاعات رايانه هاست كه نشان مي دهد "سوژه" از كشور خارج شده است، مهر نقش بسته بر ‏روي پاسپورتي كه ديگر در دست او نيست هم حكايت از خروجش از كشور دارد؛ بدون آنكه مهر ورودي به ‏آن زده باشند. اما خودش حي و حاضر است. در كشور اعلام وجود و حضور مي كند، حتي مصاحبه انجام مي ‏دهد و لب به اعتراض مي گشايد كه "من اينجا هستم، اجازه نداده اند از كشور خارج شوم". اما گوش شنوا پيدا ‏نمي شود؛ افكار عمومي داخلي و خارجي متوجه ي ماجرا مي شود، مردم مي فهمند، اما مسئولان قضايي به ‏روي خود نمي آورند كه قوانين كشور و ميثاق هاي بين المللي نقض شده و برگي بر پرونده ي سنگين حقوق ‏بشر ايران افزوده شده است.‏

آنان را چه باك كه برگ جديد براي كدام "سوژه" صادر شده است، به سوسن طهماسبي تعلق دارد، يا عبدالله ‏مومني؛ پروين اردلان يا تقي رحماني. مرد يا زن، پير يا جوان. كنشگر اجتماعي يا فعال سياسي. مهم اين است ‏كه آنكه مي خواهد برود و بازگردد، اجازه خروج نيابد، وگرنه برخي از آناني كه بايد بروند و باز نگردند ‏مورد لطف و مرحمت يا حتي راهنمائي هاي ويژه نيز قرار مي گيرند يا حتي نهادهاي جعلي و ساختگي ‏مشاوره هاي خاص هم ارائه مي دهند و مقدمات كار را فراهم مي آورند!‏

‏ بازي همان بازي است و سناريو همان سناريو. "يا مي ماني و چفيه به گردن مي آويزي، يا مي روي و ‏همكار آمريكايي ها مي شوي، راه ميانه اي وجود ندارد". اما اگر "سوژه" بخواهد برود و باز گردد، بازي به ‏هم مي خورد. مهم نيست "سوژه" به كدام كشور مي رود و براي چه كاري، مهم اين است كه برود و ‏بازنگردد. اگر قصد رفتن و بازگشتن دارد بايد متحمل هزينه هايش هم باشد، بالاخره "هركه خربزه مي خوره ‏پاي لرزش هم مي شينه"!‏

اگر بخواهد برود و بازگردد، بازي را به هم بزند، پرونده يا پرونده هايش به گردش مي افتند، احكام قضائي ‏اش در برابر چشمانش قرار مي گيرند. گيرم كه بنا به دلايل يا مصالحي بازداشتش نمي كنند يا از خير زندان ‏انداختنش مي گذرند، اما خانه نشين اش كه مي توانند بكنند، قادرند جلوي فعاليت اجتماعي اش را كه بگيرند؛ ‏گيرم كه كارش تنها جمع آوري امضا باشد براي تغيير قوانين ظالمانه يا نابرابر، يا حتي تماشاي يك فيلم ‏منتقدانه و گوش دادن به نكاتي از رنجي كه فيلمسازان و كارگردانان مستقل، در آشفته بازار فيلم ها و سريال ‏هاي كيلويي رسانه ي ملي، براي توليد فيلم هاي اجتماعي به جان مي خرند.‏

درست است كه "سوژه" چون دهه ي گذشته "گم و گور نمي شود"، اما كاري مي كنند كه در كشور خودش به ‏نوعي ديگر "گم و گور شود"؛ در زمان بازداشت و بازجويي هر بلايي كه بخواهند بر سرش مي آورند تا از ‏خير زندگي در ايران بگذرد، به بهانه ها و با تمهيدات مختلف از محيط كار اخراجش مي كنند، دفتر كارش را ‏به صورت رسمي و غيررسمي تعطيل مي كنند، انتشاراتي ش را به مرحله ي ورشكستگي مي كشانند يا نشريه ‏اش را به انحاي مختلف مي بندند، سايت و وب لاگش را فيلتر مي كنند، تهديدش مي كنند يا فضاي ارعاب ‏ايجاد مي كنند كه براي كسب لقمه اي نان با رسانه هاي برون پايه مصاحبه يا همكاري نكند، محل فعاليت ‏اجتماعي ش را لاك و مهر يا محاصره مي كنند، به خيابان يا پارك برود، حتي در خانه مهماني خصوصي ‏بدهد، دستگيرش مي كنند و...، تا جانش را به لبش برسانند تا عاقبت دست هايش را بالا بگيرد و بگويد "ولم ‏كنيد، مي روم و باز نمي گردم"! ‏

مهم نيست كه فعال سياسي باشد يا كنشگر اجتماعي؛ فعال دانشجويي باشد يا كنشگر جنبش زنان؛ روزنامه ‏نگار و نويسنده باشد يا كارگردان و هنرپيشه سينما؛ زشت باشد يا زيبا؛ فارس باشد يا كرد،عرب، ترك يا ‏بلوچ. اصل اين است كه بايد اين نكته را خوب بداند شرط زندگي در اين كشور "چفيه بر گردن انداختن است"، ‏اگر نه بايد برود. ‏

‏ مي خواهند كه "سوژه" برود و بازنگردد تا انگشت اتهام نه به سوي اين و آن، به سوي دوست و آشنايانش، ‏هم حزبي و هم گروهي هايش نشانه بگيرند و بگويند: "نگفتيم همه ي شماها مزدور بيگانه ايد! نگفتيم كه همه ‏جاسوس و..."‏

‏ مي خواهند تمام اين قبيل "سوژه" ها، حتي اگر شده اكثر ملت، به صورت دائم از ايران جلاي وطن كنند تا ‏سياست "اين ور جو، آن ور جو، فحش بده فحش بستون" بيشتر و بهتر بار دهد. پول نفت راحت در ميان افراد ‏كمتري، خودي هاي هر روز محدودتر، تقسيم شود و در اين شرايط دهاني براي اعتراض يا دستي براي ‏نوشتن باقي نمانده باشد.‏

مي خواهند تمام "سوژه" ها بروند كه اينجا، در روزنامه و مجله يا وب سايت و وب لاگ يا كوچه و خيابان يا ‏در دانشگاه و مقابل مجلس موي دماغشان نباشند. تا ديگر دغدغه ي بروز و وقوع حركت هاي اجتماعي با ‏مشاركت فعالان سياسي يا كنشگران جامعه مدني وجود نداشته باشد و روزي شاهد بيرون آمدن آن غولي ‏نباشند كه خود از انقلاب رنگي و مخملي و... ساخته و از هيبت آن ترس برشان داشته است.‏

پس اگر سياست آن ها اين است كه برويد و بازنگرديد، ما بايد كاري ديگر كنيم؛ بمانيم و سرسختانه كارهاي ‏خود را دنبال كنيم و برنامه هاي خويش را پيش ببريم. اگر بازي اين است كه از فرودگاه بازمان گردانند و در ‏ساختمان سنگي براي گرفتن ورق پاره اي يا خوردن مهري بر صفحه اي به خواهش و تمنا وادرمان كنند، بايد ‏از خير پاسپورت و سفر بگذريم، چه براي كاري سياسي يا اجتماعي باشد يا شركت در همايشي يا مشاركت در ‏كارگاهي، چه براي امر خصوصي باشد و ديدن فرزندي يا والديني. اما نه در ساختمان سنگي، در محاكم ‏قضايي داخلي يا خارجي با اعتراض يا شكايت از حق و حقوق خود دفاع كنيم.‏

پس اگر سياست اين است كه چون آخرين روزهاي شاه، سياست پاسپورت به دست دادن مخالفان اجرا شود و ‏برنامه ي خروج يك طرفه ي فعالان سياسي و كنشگران اجتماعي،‌ حتي اهل فن و هنر، عملي شود، نه اينكه ما ‏نبايد نرويم، بلكه آنان كه رفته اند و مانده اند نيز بايد بازگردند و كمر همت براي تغيير ببندند. گيرم كه در اين ‏ماندن، غم نان هم باشد يا بيم زندان، از اين بهتر است كه فردا فرزندانمان نان براي خوردن نداشته باشند و ‏ايرانيان نيز حيثيت و نام. در نهايت مجبور شوند دست گدايي به سوي اين و آن دراز كنند و از ميهن خود ‏چيزي نبينند جز يك زندان، به وسعت خاك ايران!‏

 عیسی سحرخیز

پی نوشت:

1-    به دلیل اهمیت موضوع و فیلتر بودن سایت منبع، به اجبار کل مطلب رو آوردم تا دسترسی برای همه راحت باشه.

2-    با نتیجه‌گیری این یادداشت که بعضی جاها خیلی احساسی-هر چند واقعی- و حتی جاهایی تبدیل به فحاشی میشه چندان موافق نیستم اگرچه این هم میتونه یک راه باشه اما قطع به یقین تنها راه نیست که چنین با تحکم روی آن پافشاری شده.

3-    در این یادداشت عمده کسانی را که قصد خروج از مملکت را دارند به عنوان «مخالف» نظام یا حداقل «منتقد» نظام معرفی کرده است در حالی که به وضوح می‌توان با نگاهی به اطراف دریافت آنها که می‌روند گاهی بسیار هم «خودی‌»اند. همان‌هایی که روزگاری بر خرمن تقدس این و آن صدها بار صحه می‌گذاشتند و می‌گذارند اکنون ساکت و بی‌صدا به عناوین مختلف- زیر عنوان تحصیل، کار و ازدواج و ...- به قول معروف «فلنگش را می‌بندند». همان ها که هنوز هم از ترس تکفیر شدنشان جرأت نقد رفتار مزورانه و پر از دروغ خود را ندارند. جای دوری نمی‌خواهد بروید، فقط کمی سرتان را بچرخانید!

4-    گاهی با خودم فکرم می‌کنم جرأت و شهامت و ایران و ایثار و فرزند و... همه‌اش کشک است. این‌ها را برای عوامفریبی می‌گویند. مگر نمی‌بینی در گوشه ذهن هر جوان ایرانی نیم نگاهی به «رفتن» خانه کرده است؟ مگر من و ما چند بار زندگی خواهیم کرد که وقت و عمرمان را صرف این حرف‌ها بکنیم؟ آن وقت است که با چنان نهیبی خودم را سرزنش می‌کنم که ترجیح می‌دهم تف به روی خودم و همه آنهایی که اینچنین فکر می‌کنند بیاندازم.

Posted by ایمان مشعل‌چیان @ 13:8 |