چون قالب وبلاگ معمولا امکان گذاشتن رو تیتر ندارد مجبورم درهمین خط اول بگویم هدف از نوشتن این پست چیست. از همان روز اول که وبلاگنویسی را شروع کردم و از همان پست اول به این فکر میکردم که اینجا باید با چه زبانی با مخاطبم صحبت کنم. برای نوشتن هر پستی مجبور بودم اول به این سؤال پاسخ دهم بعد شروع به نوشتن کنم. یکسال اول به همین طریق گذشت تا اینکه راه را در بیراه پیدا کردم. این پست هم قصد دارد نظر شخصی من باشد درباره زبان وبلاگنویسی. و برای پاسخ دادن به همین دغدغه-بخوانید مشکل- بود که از بهناز هم که کمی جدیتر در بین دوستان به وبلاگش میرسد دعوت کردم تا او هم نظرش را در این باره برایم بنویسد. و بعد هم ایده این بازی شکل گرفت که دفعه بعد او از من بخواهد که درباره سوژهاش بنویسم و از دیگران هم خواستیم وارد این بازی شوند.
اجازه بدهید سر نخ این کلاف سر در گم را ببرم به همان سال اولی که مینوشتم. همیشه به این فکر میکردم که تفاوت نوشتن برای جراید و نوشتن برای وبلاگ شخصی چیست. نتایج، چند وجه داشت. نخست تفاوت در «مخاطب» بود. دوم اینکه خب چرا من اصلا باید بنویسم. چه نیازی وجود دارد که دیگران بخواهند نظرات شخصی مرا یا حس و حالم را بدانند. آیا این نیاز من است به حرف زدن یا نیاز مخاطبان من –بخوانید نزدیکان من- به دانستن نظراتم. پایه را بر این گذاشتم که نیاز من به حرف زدن بیشتر است. هرچند خودم هم بیمیل نبودم که از دیگران بخوانم. تصور میکنم تفاوت عمده بین جریده و وبلاگ در همین است. در رسانه این نیاز برعکس است. شما بر اساس نیاز مخاطب شروع میکنید به تولید و اینجا درست برعکس؛ این خود شما هستید که به مخاطب میگویید: الان این را بخوان که من مینویسم، حالا تو هرچی دلت میخواهد اینجا نوشته شود، به من ربطی ندارد.
نخستین تفاوت، معادلهای را که تا قبل از آن آموخته بودم، به هم میریخت. ناچار بودم عوض شوم و این دگردیسی نیازمند عرق ریختن روح بود. در پاره دوم، مخاطبم هم عوض میشد. مهمترین مخاطبان یک وبلاگ شخصی، دوستان و نزدیکان هستند که تو را میشناسند. در وهله دوم مخاطبان عمومی وجود دارند که بر حسب اتفاق گذرشان به وبلاگ تو میافتد. پس مخاطب اصلی همان نزدیکان تو هستند. با اینکه اینجا طیف مخاطبان بسیار کمتر از یک رسانه است، اما نوشتن برای آنها سخت است. چون باید انتخاب کنی که برای خودت مینویسی یا مخاطبانت. در اینجا باز هم گزینه نخست را انتخاب کردم. چون معتقد بودم کسی که به اینجا سر میزند میآید که «من» را بخواند، نه «خودش» را. اینجا هرچه هست برای من است و از این بابت خیالم راحت است که این قرارداد از پیش نوشته شده را همه وبلاگنویسان امضاء کردهاند. بعد از حلاجی این قصهها بود که کمکم کلاف سر در گم قصهام بازتر میشد. حال که میتوانستم دلیل نوشتن و مخاطبم را بشناسم و این را برای خودم تعریف کنم که این وبلاگ بخشی از تفکر شخصی من است، توانستم نثرم و زبانم را هم پیدا کنم.
مدتهاست که دیگر نوشتههایم را بعد از نوشتن، به قصد ویرایش کردن، نمیخوانم. هرچه برای وبلاگم مینویسم مستقیم میگذارمش روی وب. چون به این اعتقاد پیدا کردهام که باید باکرهگی نوشتهام به قوت خود باقی بماند. بارها بعد از خواندن یک پستم گفتم میتوانستم این جمله را واضحتر بگویم اما هیچوقت آن را عوض نکردهام چون ویرایش یک متن آن را به قالبی رسانهای یا نه، کتابی نزدیک میکند. حتی برای انتخاب عنوان مطالبم هم به شیوه رایج عمل نکردم. بیشتر تلاش کردم حسم در عنوان باشد تا اینکه عنوانی مرتبط با متن پیدا کنم.
اینکه گفتم راه برایم بیراهه است، منظورم این بود. هرچه بیشتر سعی کردم زبان وبلاگم به زبان گفتگو و محاوره –نه به معنای شکستهنویسی فقط- نزدیک باشد. تا حالا کسی را دیدهاید که حرف زدنش را ویرایش کند؟ من هم نکردم. حالا پس از این 2 سال نوشتن برای وبلاگ، فکر میکنم اصلا نباید به دنبال انتخاب یک زبان یا نزدیک شدن به زبان معیار بود. به اعتقاد من باکرهگی شرط وبلاگنویسی است. هرچند یک جایی خواندم وبلاگنویسی مثل روسپیگریست. اصل جمله که در وبلاگ روسپیگری آمده این است:« نوشتن و خواندن معمولن با اشتياق و لذتي همراه است.خصوصن به اين شكل كه در وبلاگها مينويسم و ميخوانيم. اين نوشتن و البته خواندن بيواسطه ما را روبه روي يكديگر قرار ميدهد. روحياتمان را عريان ميكند. ما از اين عرياني هم لذت ميبريم و هم ترسانيم. ترس و اضطراب البته بيمورد است .يكديگر را نميشناسيم حتي از نام يكديگر مطمئن نيستيم. اما مهم نيست. مهم جريان لذت است بين من و تو. گونهاي روسپيگري اتفاق افتاده است.»
پینوشت: گزارشی را که در ادامه مطلب میآید سال پیش برای «تهرانامروز» نوشتنم که اجازه چاپ داده نشد. درباره «وبلاگنویسی زنان» و «زنان وبلاگنویس» است که برای آوردن مثال بیشتر از وبلاگ دوستانم استفاده کردهام. این همان گزارش سال پیش است، دستکاریاش نکردهام.
در این مدتی که از پخش آخرین قسمت سریال «روزگار قریب» میگذرد، پس از آنکه از اواسط سریال سعی کردم هر قسمتش را ببینم، تلاش کردم هرچه مطلب نیز درباره آن چاپ شده، از نقد تا گفتگو و گزارش، همه را با ولع سیری ناپذیری بخوانم. پس از آن پرونده مزخرف و زرد همشهری جوان و گفتگوی خالتور همشهری خانواده با کیانوش عیاری و یک گفتگوی ضعیف دیگر در روزنامه همشهری با او، امروز، و بهتر بگویم امشب چشمم به جمال پروندهای درباره این سریال در «ماهنامه سینمایی فیلم» روشن شد. همان ولع به جانم افتاد. اینبار به هوای خواندن مجموعهای درخور و شایسته، همه زندگی را کنار گذاشتم و نشستم پای مجله. این هم چیزی بیش از قبلیها نداشت. آنجا اگر کمال تبریزی «بهبه» راه انداخته بود اینجا ایرج کریمی «چهچه» میکرد. آنجا اگر «نقد» را با دستمال ابریشمی اشتباه گرفته بودند، اینجا هم آن را با مدیحهسرایی. از این همه چیزی چندان بیشتر از بقیه دستگیرم نشد؛ چه از نقد ایرج کریمی که به شکل بیمعنایی شاعرانه بود و نام «نقد» بر آن گزافه، تا گفتگوهایی در حد نشریههایی محلی با تصویربردار و گریمور.
از حوصلهام خارج است که بخواهم درباره کاری که «فیلم» کرده، بنویسم فقط میخواهم بنشینم و بنویسم تا حرصم را تخلیه کنم که آقایان دست از این بتتراشی و مدیحهسرایی و کوردلی بردارید، بس کنید.
باور کنید هنوز خار آن کات پایانی «بیدار شو آرزو» در گلویم، دشنهاش در پهلویم و داغش بر سینهام مانده است. هنوز هم آن قطع تصویری را که مرا به خاک سیاه نشاند از یاد نبردهام که مهران رجبی چگونه آن بطریهای آب معدنی را با خود به داخل چادر صحرایی برد و بعد... سیاهی، فیلم تمام شد. پدرم را درآورد. میتوانستم پرده سینما را از نمایش آن همه زشتی، آن خوی پلید انسانی جر بدهم و هنوزم که هنوز است طعم آن لحظه زیز زبانم است. من هم میدانم قطع تصاویر او اعجابانگیز است اما دلم نمیخواهد آن را بگویم. در عوض میخواهم بگویم تکرار همیشگی رفتن از حال به گذشته در سریال مرا آزار میداد. توقع داشتم هر بار راه جدیدی برای بازگویی گذشته دکتر ببینم. بهخصوص این اواخر که فلاشبکها کاملا بیدلیل و بدون ربط معنایی با زمان حال زده میشد.
خیلی دوست دارم من هم بگویم «ریزهکاری»های این مجموعه خارج از حد تصور است اما نه تا آنجا که ایرج کریمی پیله کند به برداشتن شیشه نوک تیز شکسته شده در قسمت پایانی هنگام گفتگوی دکتر با خانم افراشته بر لب بام از جلوی صورت دکتر توسط پسرش و از همین حرکت کوچک نتیجه بگیرم که این سریال یک شاهکار است! این یک فحش نباشد، دست کمی هم ندارد. تصور میکنم روح عیاری هم از برداشتی که کریمی از این حرکت بینهایت کوچک کرده خبر دار نباشد.
اینجا دلم نمیخواهد تعریف و تمجیدهای هزار باره را برای یکبار دیگر بگویم در عوض دلم میخواهد حرصم را از این همه ظرافت بر سر خود عیاری خالی کنم. میخواهم به او بد و بیراه بگویم که چرا آن سکانس مرگ دختر را در بیمارستانی در شمال چسباندی به یک تصویر تلویزیونی از جشنهای 2500 ساله؟ چرا اینقدر بدبختی و فلاک مردم آن روزها را که تا اندازه زیبا نشان داده بودی که پوست و گوشت میشد میشد حس کرد، ساده به افتضاح و به سطح کشیدی؟ آیا جز این بود که مردم تو را به دلیل شیوه کار مستندگونهات که عین خود زندگی آنها بود به عنوان امانتدار و مورد اعتماد پذیرفته بودند و هرچه میگفتی سر راست میپذیرفتند؟ پس چرا وقتی دستت باز نیست که همه حقایق را -به گونهای برای رعایت یک بیطرفی مستندگونه- بگویی، نیم خوردهای از آن را به مردم تحویل دادی؟ معتقد نیستی وارد عرصه سیاست شدن کار را یا حداقل آن قسمتهایت را حیف کرد؟
یکی میگوید تو «کادرهای وحشی خوبی» گرفتهای. چندان به جزئیات حواست جمع بوده که انگار دکوپاژ را قورت دادهای و رفتهای سر صحنه. خدا شکر اینجا لخت و عور همه حقیقت را گفتهای که آقا کار بداهه بوده؛ دکوپاژ که هیچ، فیلمنامه را هم سر صحنه مینوشتهای. از یک پلان به سکانس و یک قسمت و در نهایت یک سریال منسجم رسیدهای.
دلم میخواهد بهت گیر بدهم بلکه یک کمی دلم خنک شود. هم از تو لجم میگیرد که اینطوری شسته رفته کار کردی، هم از اینها که جز مدح خالص کاری دیگری برایت نکردهاند. انگار کسی نقد بلد نیست. فکر میکنم تو هم از این همه تعریف تکراری خالت بهم خورده است. انگار کسی کارت را نشناخته؛ نفهمیده. منم این را نوشتم که بگویم خدا نیستی؛ میتوانی بشوی. این را از آن گفتگوی رک و راستت با فتحی فهمیدم. همه چیز را گفتی، حتی بداههکاری و اشرافت به ضعفها را، اما خوب میدانی که حریفی نداری که حتی بتواند از روز دستت تقلب کند.
پینوشت: صدای باران پاییزی در این وقت نیمه شب، مرا بیاختیار یاد دفتر نیلوفر میاندازد.