امشب هم 2 نفر دیگر از دوستانم میروند. میروند تا رویاهایشان را جایی بسیار دورتر از این نزدیکیها که گمشان کردند، پیدا کنند. میروند تا دیگر پوشیدن جوراب سفید برایشان تخلف نباشد و پارک، مکان ممنوعه. روزگار است دیگر، هر روز یکی میرود! هر روز یکی به دنبال بادبادکی میرود که دیگر اینجا آسمان پروازی برایش ندارد. آسمانهای آبی، خاکستری و شاید هم همیشه ابری آنجاها از آسمان آبی خودمان بهتر است چون آنجا بادبادک و بادبادکباز هر دو باهم حق حیات دارند، نه یکی جدای دیگری یا حتی هیچیک. این روزها چشمم میترسد وقتی یکی مهمانی میگیرد. چون ممکن است همان شب بشنوم که دیگر فردا اینجا نخواهد بود.
هر جا میروند، هر جا هستند و خواهند بود، خوش باشند. شاید این سرازیری بود برای آنکه این سالها دائم در سربالایی، جان میداد.
آن روز که همه جای دنیا اقتصاد را خصوصی میکردند، ما داشتیم ملیاش میکردیم. این روز همه مشغول دولتی کردن هستند، ما خصوصی میکنیم! ...و از این وارونگیها در این قسمت از گیتی بسیار است.
انگار ما قسمتی از یک جوک خیلی خندهدار هستیم!
پینوشت: موسیقی روی وبلاگم را روی یک دامنه به اسم Hot link files آپلود کردم. حضرات برداشتهاند احتمالا به خاطر کلمه Hot کل دامنه را فیلتر کردهاند. حالا این وسط موسیقی وبلاگ ما هم پریده! حالا شما بگویید جا دارد چند تا آبدارش را حوالهشان کنم یا نه؟
من بینوا بندگکی سر به راه نبودم
و راه بهشت مینوی من
بُزرو طوع و خاکساری نبود
مرا دیگر گونه خدایی می بایست؛
شایسته آفرینه ای که نواله ناگزیر را گردن کج نمی کند
و خدایی دیگرگونه آفریدم
احمد شاملو
این شعر را هر وقت جایی میخوانم یا زیر لب زمزمه میکنم حس غریبی پیدا میکنم؛ مثل حس «نو شدن»، حس «فرار» از تکرار، «عصیان»، «تغییر» و دیگرگون بودن و شدن. شاید برای «نوروز» ما هم این شعر بهتر از شعرهای همیشگی و تکراری حافظ باشد. شاید مضمون این چند خط، آرزوی من باشد برای همه یا حداقل برای خودم در سالی که نو شده. کاش «نوروز»مان، روزگار نویی بود! کاش «نوخدایی» میآفریدیم!