«دلارا دارابی»، جوان 23 ساله محکوم به اعدام، به قتل رسید. من که این طرز اعدام را به قتل شبیهتر میدانم تا قصاص و مجازات. دلارا امروز(جمعه 11اردیبهشت) در زندانی در رشت، بدون اطلاع وکیلش و با وجود دستور رئیس قوه قضائیه مبنی بر توقف اجرای حکم به دار آویخته شد. دلارا در 17 سالگی به اتهام قتل یکی از خویشاوندانش زندانی میشود و با وجود اینکه اتهامش اثبات نشده بود، اعدام شد. واژهها برای گفتن این خبر، خیلی بیش از اندازه برای جوانی به سن او خشن هستند؛ اعدام، قتل، دار، قصاص... .
جزئیات خبر را میتوانید اینجا بخوانید تا متوجه شوید این دست کمی از یک قتل ندارد. نمیدانم چه عاید آن قاضی پرونده شده که اینطور وحشیانه حکم به گرفتن جان این دختر داده است اما قبل از تمام اینها میشود فهمید قانون در این دیار، کشک است. این همه کاندیداهای ریاست جمهوری در بوق میکنند که تنها قانون اساسی حدود و ثغورشان است، این است قانون اساسی. به این میخواهید تن دهید؟ قانون این است که میبینید. اینقدر گلو پاره نکنید که قانون اساسی را پاس خواهید داشت. تمام آن 8سال ریاست خاتمی بر جمهوری اسلامی، به حکم همین قانون آدمها کشته شدند و گوشه زندان افتادند. یادمان نرفته آن 2 خرداد چه قربانیهایی که از ملت نگرفت. مردم را با داس همین قانون اساسی که شما سنگش را به سینه میزنید، گردن زدند.
دلم برای دلارا میسوزد. شب اعدامت چگونه شبی بود؟ ترس مرده بودی؟ نمیدانم حتی خبر داشتی که در سپیدهدمان اعدام خواهی شد یا نه، خانوادهات که خبر نداشتند. هیچ کس خبر نداشت. نمیدانم گوشه آن زندان، آن شب هم داشتی نقاشی میکردی یا شعر میگفتی اما میدانم امیدی هم در دل شاید نداشتی. گوشه یک زندان چگونه میشود در برابر ظالم ایستاد، نمیدانم. نمیدانم کسی را کشته بودی یا نه اما مرگ اینگونه، نه سزاوار تو که سزاوار هیچ محکوم به اعدامی نیست. کاش میدانستم وقتی با چشم بسته پای چوبه دار رفتی، به چه فکرمیکردی؛ به مکافات، به خانوادهات، به عشق، مرگ، ظلم؟ آیا اشکی هم ریختی؟! کاش شعر گفتن بلد بودم، این همه بغض در نثر نمیگنجد.
پینوشت:
اینجا را هم ببینید و بخوانید
از آوینی خیلی خوشم میآمد. نه به خاطر روایت فتحش که به نظر من یک مستند دست چندمی به شدت شعارزده و جانبگرایانه با کارکرد تبلیغی صرف بیشتر نیست. تنها حسنش تصاویر بکر آن است که میتوانست توسط هر گروه فیلمبرداری دیگری انجام شود. تصور من این است که سید مرتضی شانس (اگر خواستید بخوانید لابی) بیشتری از بقیه پیدا کرده که خودی نشان دهد و البته بخت هم با او یار بوده. بماند که الان اگر پای حرفهای مسعود فراستی (گه) یا معززینیا بشینید، آقا مرتضی را مینشانند بر پشت بام مستندسازان جهان و دِ بمال که میمالی! همه ارادت من به این فرد به خاطر چند روایتی بود که از این طرف و آن طرف ازش شنیده بودم و البته جدای قیافه دلنشینش ارادتی که من همیشه در دلم به شهدا داشتهام. خلاصه همه چیز یک جورایی سمپاتیک و حسی بود. چیز بدی هم از او نشنیده بود تا اینکه امروز بر حسب اتفاق لای وبگردی برای کار دیگری چشمم خورد به این چند نقد فیلم از مرتضی آوینی. کاش نمیخواندمشان. آقا این مرد حسابی هر چه از دهن مبارکش درآمده گذاشته در زبان نقد از اول علی حاتمی و کیمیایی تا آخر تقوایی و مهرجویی را شسته و پهن کرده روی بند رخت. من کاری به این ندارم که از فیلمی خوشش آمده یا بدش یا فیلمی را که من دوست داشتم او به جایی نگرفته، اما کافی است بخوانید ادبیات این مرد مدعی ادب را. واقعا کاش نمیخواندم. به گمانم بشود اندکی بیشتر از محمد مایلی کهن رویاش حساب کرد. او هم دائم حرف از مردم میزند و با محک انقلاب ایدئولوژکی که خودش را وامدار آن میداند همه کس و همه چیز را میسنجد. کاش لااقل اثر تصویری دیگری از آوینی به غیر از روایت فتح وجود داشت تا بشود او را که خود را در جایگاه یک منتقد قرار داده، محکی جدی زد.
آقا مرتضی خدا شما را بیامرزد اما زبان شما همان قدر در روایت فتح صقیل است که زبان حاتمی در مادر. حاتمی و تقوایی همان قدر به تبار ایرانی خود میبالیدند و میبالند که تو به شریعت و دیانتت. اگر به قول تو بد است، هر دو بد است نه فقط آنکه تو میگویی. مگر خودت کم در این جبهه و آن جبهه دنبال مردان استحالهشده گشتی و در وصفشان مدیحهسرایی کردی که حالا به هامون خرده میگیری؟ آقا مرتضی شما با آن چوبی که در دست داشتی نمیتوانستی همه دنیا را برانی. هم مسلکانت اکنون از آن جو گرفتی انقلاب اسلامی رها شدهاند. نمیدانم اگر الان تو هم زنده بودی بیخیال شده بودی یا نه اما همین را بدان آن آثاری را که تو با چوب دستیات هی کردی اکنون افتخارات سینمای پس از انقلابند که اگر نبودند آن آثار و صاحبانشان، اکنون سینمای بعد از انقلاب، کشک بود.
1- نقد فيلم هايي از «هشتمين جشنواره فيلم فجر» به قلم شهید آوینی