بیا تا برات بگم، قصه بره و گرگ
که چهجور آشنا شدن، توی این دشت بزرگ
آخه شب بود، میدونی؟ بره گرگ رو نمیدید
بره از گرگ سیاه حرفای خوبی شنید
برهی تنها رو گرگ به یه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خیال، گرگ پرید و اونو خورد
بره باور نمیکرد، گفت شاید خواب میبینه
ولی دید جای دلش خالی مونده تو سینه
شهیار قنبری
پینوشت: من که عادت ندارم همینجوری یهو وردارم یه شعر بذارم تو یه پست، اما خب این یکی یهکم فرق داره، مگه نه؟!
اگر نه باده، غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه، بنیاد ما ز جا ببرد
وگرنه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دعا ببرد
گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو
مباد که آتش محرومی آب، ما ببرد...
بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت
مگر نسیم، پیامی، خدای را ببرد
ملت ناامید محکوم به فناست. شمعی روشن کنید، چراغی بیاورید، این تاریکی به نور امید محکوم به فناست. در جدال بین پایان یا آغاز، شکست یا پیروزی، نشستن یا ایستادن، به خواب رفتن یا هوشیار ماندن، مبارزه یا سکوت، تن دادن یا مقاومت، آنچه میتواند تعیینکننده باشد، تنها و تنها امید است. شواهد برای امیدوار بودن و ماندن زیاد است؛ چنانکه برای نیاکان ما در میان استبداد محض و خفقان سیاه بود.
پینوشتها: 1- یک چیز در میان تمام بیانیههای موسوی وجود دارد که دائم در گوش من زنگ میزند. آنجا که همیشه میگوید به ابتکار و نوآوری طرفدارانش بسیار امیدوار است. همیشه از آنها میخواهد به دنبال راههای نو باشند؛ راهی برای ادامه راه.
2- من دیگر از سرویس پیام کوتاه موبایلم استفاده نمیکنم.
3- این شعر حافظ در اعماق ناامیدی و سرخوردگی، دستم را گرفت. وقتی که در اوج فریاد ناگزیر به سکوت بودم. شاید دست دیگری را هم بگیرد. امیدوارم.