من بینوا بندگکی سر به راه نبودم
و راه بهشت مینوی من
بُزرو طوع و خاکساری نبود
مرا دیگر گونه خدایی می بایست؛
شایسته آفرینه ای که نواله ناگزیر را گردن کج نمی کند
و خدایی دیگرگونه آفریدم
احمد شاملو
این شعر را هر وقت جایی میخوانم یا زیر لب زمزمه میکنم حس غریبی پیدا میکنم؛ مثل حس «نو شدن»، حس «فرار» از تکرار، «عصیان»، «تغییر» و دیگرگون بودن و شدن. شاید برای «نوروز» ما هم این شعر بهتر از شعرهای همیشگی و تکراری حافظ باشد. شاید مضمون این چند خط، آرزوی من باشد برای همه یا حداقل برای خودم در سالی که نو شده. کاش «نوروز»مان، روزگار نویی بود! کاش «نوخدایی» میآفریدیم!